ضريح عشق

در ساحل این دریای مواج می ایستم ،به گنبد طلایی عشق خیره میشوم،

خودم را چون قطره ای به دریا می افکنم،همراه امواج تا کنار پنجره ءفولاد میروم، دیر زمانی است دلم رابه آن گره زده ام .

میخواهم آنقدر زاری کنم تا خود بگویدم که بیا ،بخواندم،دستی بر سرم کشد ،نوازشم کند....

میخواهم همه چیز وهمه کس را فراموش کنم وتا همیشه همینجا بمانم...

همیشه بر کبوتران حرم رشک برده ام،که بی هیچ هراسی ،با افتخارتمام بر گرد گنبد گیتی میگردند.

به داخل میروم ،گامهایم را آهسته بر می دارم .سر به زیر می افکنم ،سر افکنده می روم،سرافکنده از آنچه هستم،شرمسار از آنچه باید باشم ونیستم.

روبروی ضریح زیبایش می ایستم ،قبله تمام قلبها ،بادهءتمام مستها،شراب شیدایی دل،شکوه زمین و گوشه ای از آسمان.

زبانم از تکلم باز می ماند،قلبم تاب تپیدن را ندارد،شبنم شور بر چشمانم سایه می افکند

دیگر اشک مجال سخن را نمیدهد،

 دست بر سینه می گذارم وبا جمله اعضایم میگوییم:السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۳
تگ ها :


قلم...

دفترم را می گشایم ،قلمم را در دست میگیرم تا بنویسم ،

بنویسم از دلتنگیها،خستگیها،ملالها وفاصله ها ،تا عقده بر گشایم و بنالم از گردش روزگار

اما گویی این بار قلم ،این همسفر مهربان،این همدم تنهاییم، یاریم نمی کند، قلمی که خود همیشه نقش آفرین دفتر بی واژه ام بوده وپرندهءذهن اسیر در دام ایام ،دیگر میل همراهیم را ندارد .

شاید او نیز از من خسته شده وبه تنگ آمده ،

شاید او هم از من رنجیده ودلگیر شده،

شاید...

نمی دانم،

شاید هم هدفی داردو در پی آنست که مرا نکته ای بیاموزد...

قلم بر زمین میگذارم...

به کنار پنجره می آیم به آسمان مینگرم که رفته رفته چادر شب بر پهنهءآن سایه می گستراندتا بار دیگر گلزارش را به نمایش بگذارد ،

سرو کنار خیابان نگاهم را ثابت میکندو از آن دلکش تر،چند شقایق سرخ کنارش است که به زیبایی هر چه بیشتر خودنمایی میکنند...

چند لظه ای مست رقص آنها در نسیم بهاری میشوم...

قلم از روی دفتر بر میدارم و با خط درشت مینویسم: "تا شقایق هست زندگی باید کرد ".

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۳
تگ ها :


خاموشی

خوشا پرنده که بی واژه شعر میگوید.

گذر به سوی تو کردن زکوچهءکلمات

براستی که چه صعب است ومایهء آفات.

چه دیر ودور و دریغ!

         خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید .

زکوچهءکلمات

عبور گاری اندیشه است وسد طریق

تصادفات صداها وجیغ وجار حروف

چراغ قرمز دستور وراهبند طریق.

تمام عمر بکوشم اگر شتابان من،

نمیرسم به تو هر گز از این خیابان من.

         خوشا پرنده که بی واژه شعر میگوید.

                                                                       دکتر شفيعی کدکنی

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸۳
تگ ها :


 

سلام

سلامی دوباره به نوی سال نو ،به سر سبزی برگهای تازه رسته ،به طراوت بهار وبه پاکی همه دلهای عاشق دوستان عزیز

نمی دونم چقدر از رنگ سبز خوشتون میاد ؟

چقدر از سپیدی شکوفه گیلاس لذت میبرین؟

چقدر مات رنگ صورتی شکوفه های هلو میشین؟

چقدر بنفشه هايی که دارن میرن رو نگاه میکنین؟

چقدراین روزها به آسمون آبی خیره شدین؟

چقد زیر بارون راه رفتین؟

وبه چه اندازه دل به طبیعت دادین و به حرفهاش گوش کردین؟

در هر صورت امیدوارم که تعطیلات خوبی رو گذرونده اشید و یه سال خوب در پیش رو داشته باشین.

فکر کردم برای سال نو یه غزل از لسان الغیب تقدیمتون کنم...امیدوارم لذت ببرین:

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی              که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش               که تو خود دانی اگر زیرک وعاقل باشی

چنگ در پرده همین میدهدت پند ولی                     وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است                 حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

نقد عمرت ببرد غصهء دنیا به گزاف                     گر شب و روز در این قصهء مشکل باشی

گر چه راهیست چر از بیم زما تا بر دوست             رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

                                    حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

                                   صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

  
نویسنده : مهدی ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸۳
تگ ها :