همره قافله عشق(۱)
این روزها دلم از هر زمان دیگه ای تنگ تره....چه کنم ؟دست خودم نیست ..این روزا همه بی تابندوبی قرار به یاد روزهایی دور اما سخت ودر عین حال پرشور ...
قصد نوشتن نداشتم ولی انگار قلم در اختیارم نبود وخودش برای اعلام عزاداری صفحهءکاغذ رو سیاهپوش میکرد....اگه شما عزیز همراه وقتی ،بی وقتی حالش خوشی پیدا کردین ما رو هم تو لحظه های خوبتون فراموش نکنین...
******************
یک خواهر ، یک برادر ....
دو یاور ،دو دلدار ،دو دلداده،دو غمخوار ...
دو عاشق ،دو معشوق ...
این یکی باید بماند ،آن یکی باید برود مگر میشود؟؟؟؟
چگونه؟؟؟
با کدام عقل؟
با کدام صبر؟
مگر دل راضی میشود؟
مگر خواهری که تحمل سه روز جدایی را ندارد میتواند تاب آورد؟
مگر میتواند ازاو چشم بگیرد؟
در غم این جدایی آسمان اشکش را پنهان میکند پس به جای او زمین خون گریه میکند،
دل سنگ میشکند،بلبلان مات ومبهوت خاموش میشوند،
نخلها چشم میبندند،و دیگر پرنده ای پرواز نمیکند ،
امان از این جدایی،امان،امان ،امان...
چه کند ؟کار عاشق تحمل فراق است....
اما نمی دانم که که بوسه بر حنجر چه کند با دل خواهر؟؟؟
چشم به راه...
وباز از دل سیاهی چون شب تار مینویسم نمی دانم چه کنم با بار عصیانی که بر دوش میکشم...
وباز چشم میدارم که شاید نگاهی بر این دل خسته نظر افکند وپیش چشمم پرتوی از نور بنمایاند که شاید ابرهای تاریک این شهر را به کناری بزند تا باری دیگر آفتاب مجال خود نمایی داشته باشد...
بر آنم تا دلتنگیهام را به باد فراموشی بسپارم وبر او دل بندم،تا شاید بینای پرتو نوری شوم،به هوش باشم تا شاید شنوای کلامی گردم بر ماتمی سرشکی بیفشانم تا تسلای خاطرم گردد ،
تا شاید نیم نگاهی وکمتر از آن از سوی یاری مهربان بر خستهء ناتوان ، دل تنگِ مانده ازهر در را، آرامش خاطری گردد .
تا شاید لبخندی از مهر بر هاندم از بی قراری ،واین ذهن پریشان را سامان دهد...
تا دستم بگیرد ورهایم کند از منجلاب خطاها ...
اما از خود میپرسم من چه کرده ام ؟؟
و آنگاه که می ایستم وبه راهی که آمده ام مینگرم،
چیزی جز تباهی نمی بینم، همه چیز کبود است،
در کردارم کاری نمیابم که مرا شایسته آن سازد تا اودر من نگاه کند،تبسمی بنماید وبگوید که بیا....
بهت
و پس از مدتی سکوت که نا شی از مشغله و اندکی کسالت بود دوباره مینویسم
با اندیشه ای سخت غمناک ودلی گرفته از ماتمی که بر شهر سایه افکنده ...
یک انفجار ...
شاید بسیاری آن را اندک فرض کردند وسهل شمردند ،اما حقیقت بسیار ناگوار ،تلخ،ودلخراش بود...
بیابنی که هر گوشه اش عزیزی در خون غلتید بی هیچ دلیلی ،بی هیچ توجیهی ،
بدنهایی که بر خاک افتاده بی هیچ پوششی،لباسهیی که موج لانفجار دریدشان
چشمانی که بر صبح دیگری نخندیدتن هایی که تکه های وجود خود را گم کرده بودند
بدن های بی سر،سرهای بی بدن، قطعه های بی نشان... پا ،دست،انگشت...
واین دشت جز ماتم چه داردجز اشک،حیرت،بهت...
وبهشت فضل هرگز این روزها و شبها را از یاد نخواهد برد،کسانی را که در زمین او به انتظار خویشان ماندند اما اثرات انفجار آنقدر بود که قابل شناسایی نبودند...
وتا دنیا دنیاست نیشابور به یاد خواهد داشت این صحنه ها را و بر صفحه تاریخ خواهد نگاشت...
ومن شرمگین از کودک همسایه که دیگر نمیتواند نوازش پر مهر پدر را احساس کند....
